close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
داستان


عضو شويد


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

داستانک؛ پادشاهی با یک چشم و یک پا!
تاريخ : دوشنبه 28 مهر 1393
بازديد : 12
نويسنده : هاشم

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟

سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.


چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان.

منبع : cheddan.persianblog.ir



:: برچسب‌ها: داستانک , داستان , جالب , پادشاه ,
پیرمرد
تاريخ : یکشنبه 27 مهر 1393
بازديد : 14
نويسنده : هاشم

پیــــرمرد روستا زاده ای بود که یک پســـر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فــــرار کـــرد، همه همسایه ها بـــرای دلـــداری  به خـــانه پیـــرمرد آمدند و گفتند: عجـــب شـــانس بدی آوردی که اسبت  فرار کرد!
روستا زاده پیــــر جواب داد: از کـــجا می دانید که ایـــن از خوش شانسی من بـــوده یا از بـــد شانسی ام؟ همسایه ها با تـــعجب جــــواب دادن: خــــوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجــــرا نگذشته بـــود که اسب پیــــرمرد به همراه  بیست اسب وحشی به خانه بـــرگشت. این بار همسایه ها بــــرای تبریک نزد  پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی کـــه اسبت به همراه بیست اسب دیگـــر به خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگــــر در جــواب گـــفت: از کجا مـــی دانید که ایــن از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟
فـــــــردای آن روز پـــسر پیــــرمرد در میان اسب های وحشی، زمین  خــــورد و پایش شـــکست. همسایه ها بار دیگــــر آمدند و گـــفتند:عـــجب شانس بدی! و کـــشاورز پیــر گفت: از کجـــا مــی دانید که این از خوش شانسی مـــن بوده یا از بد شانسی ام؟
و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گـــفتند: خب مـــعلومه که از بد شانسیه تـــو بـوده پیـــرمرد کـــودن!
چــــند روز بــعد نیــــروهای دولتــــی برای ســــربازگیری از راه  رسیدند و تمام جـــوانان ســـالم را برای جـــنگ در ســــرزمینی دوردست با  خود بردند. پســـر کشاورز پیر به خاطـــــر پای شـــکسته اش از اعــــزام،  مـــعاف شد.
و همچنان قضاوات شتاب زده مردمان آن روستا ادامه داشت...

 

 منبع :selectivebest.blogfa.com

 



:: برچسب‌ها: داستانک , داستان , جالب , قصه ,
مجنون و مرد نمازگزار
تاريخ : یکشنبه 29 تير 1393
بازديد : 14
نويسنده : هاشم

روزی مجنون از سجاده شخصی شخصی عبور می کرد.
مرد نماز راشکست وگفت:مردک! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو جگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی!

منبع : http://cheddan.persianblog.ir



:: برچسب‌ها: مجنون و مرد نمازگزار , داستانک , داستان زیبا , داستان ,
انیشتین و راننده اش!
تاريخ : یکشنبه 13 بهمن 1392
بازديد : 17
نويسنده : هاشم

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

 

منبع : انجمن مدیریت بازرگانی



:: برچسب‌ها: انیشتین و راننده اش , داستان , داستان جالب , داستان خواندنی ,
وصیت زیبای الکساندر !!
تاريخ : چهارشنبه 09 بهمن 1392
بازديد : 16
نويسنده : هاشم

fun1060 وصیت زیبای الکساندر !!

 

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید…

بقیه در ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: داستان ,
:: برچسب‌ها: الکساندر , جدیدترین داستان ها , داستان , داستان آموزنده , داستان الکساندر ,
تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان عصرنوین وآدرس http://asrenovin8.rozblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

عنوان :
آدرس :
کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد

RSS

Powered By
Rozblog.Com